يادم مياد از وقتي خودمو شناختم و تونستم بند كفشمو ببندم و راهي مدرسه بشم، بهم گفتن كه به دليل كمبود جا تو كلاس بايد رو نيمكتهاي سه تا چهار نفري تو يه كلاس 40 تا 50 نفري و تو يه مدرسة سه شيفته (صبح، بعدازظهر و شبانه) درس بخوني. ولي من نميدونستم چرا، چون كه اصلاً برام سوال نشده بود. فكر ميكردم همة دنيا خلاصه ميشه به همين 30 سانتيمتري كه از نيمكت بهم رسيده.
بعدها فهميدم كه من توي يه "موج جمعيتي" به دنيا اومدم كه بايد ميومدم، چون ظاهراً بايد خودم رو براي جنگ با دشمن آماده ميكردم ولي خوشبختانه به عمر من قد نداد و فقط پدرم نصيبشو برد (خوشبختانه جون سالم به در برده).
با اين اوصاف دوران مدرسه رو تموم كردم، به مرحلة كنكور لعنتي كه رسيدم، بهم گفتن كه چون شما توي همون "موج جمعيت" هستين، ما مجبوريم كه از بين يك ميليارد و 859 ميليون و 145 هزار و 213 نفر تنها 100 هزار نفر رو وارد دانشگاه كنيم و من خوشبختانه جزو اون 100 هزار نفر بودم. تو كنكور ارشد هم همين بلا سرم اومد، چون بازم تو اون "موج جمعيتي"ه لعنتي بودم.
ميخواستم وارد بازار كار كه بشم گفتن، از اونجا كه شما بچههاي "موج جمعيتي" اواخر دهة 50 و اوايل دهة 60 بودين، ما نميتونيم براتون كار مناسب فراهم كنيم. حالا كه نوبت مسكن رسيده باز هم همون بهانة هميشگي رو برام تكرار ميكنن.
با اين وضعيت كه داريم پيش ميريم، تو دوران بازنشستگي مون هم با همين بهانههاي "موج جمعيتي" دستتمون به جايي نميرسه و گوشة پاركهاي اين شهر و روي صندليهايي كه معلوم نيست تا اون موقع سهميهبندي نشن (به علت همون موْجه)، بايد بشينيم و به روزهاي گذشتة زندگي مون "تف" بندازيم.
حكايت وقتي غمانگيزتر ميشه وقتي بهمون بگن، حالا كه مُردين و تو اون "موج جمعيتي" هستين، ديگه جايي براتون نداريم تا قبرتون كنيم.
پايان يك تراژدي غمانگيز!